اولین آذر

منتشرشده: نوامبر 21, 2016 در Uncategorized

 

Neda N:
امروز یکم آذر ماه 1395 است
تا امروز خبری از پاییز نبود، تا اینکه از صبح گاه امروز هوای سرد پاییزی خودشو نشون داد. برگ درختا خیلی شوک زده زرد و با وزش باد توی پیاده رو رها شدن.
پنجره اتاق رو باز کردم، باد سردی که روی صورتم خورد یه لبخند رضایتی از سرما روی لبهام نشست.
مثل بچه ها با ذوق و شوق هاا کردم و بخار از دهنم بیرون اومد.
یادم میاد بچه که بودیم زیر کرسی مادر بزرگ جمع میشدیم، بیرون هم ریز ریز برف می آمد. مامان هم بساط حلیم رو برای صبح بار میذاشت روی بخاری نفتی. بابا هم دونه های انار با گلپر رو توی کاسه گل سرخی میریخت.
از پشت پنجره های بخار گرفته واسه خودمون نقاشی میکشیدیم. بوی چایی و هل که مادر بزرگ میریخت توی خونه میپیچید ، چه خنده های از ته دلی …
الان بوی قهوه و عود از کافه کنار خونه به مشام میرسه فقط. آدم هایی که ساعتها بدون هیچ احساسی با صورتهای پر از غبار پشت میز و صندلی های چوبی میشینند و سیگار پشت سیگار فکرهاشونو دود میکنند.
باید بارون بیاد، وقتشه شسته بشه تمام فکر و خیالی که جا خوش کرده کنج سرمون. باید تا ته خیابون رو قدم بزنیم و صورتمون خیس بشه از قطره های بارون. بعد پُر بشیم از صدای خنده و نفس نفس بزنیم. به اولین ایستگاه اتوبوس که رسیدیم بشینیم. ولی توی این خیابون هیچ ماشینی رد نمیشه. فقط ماییم و درختای صنوبر سر به فلک کشیده و خیابون خیس..
باید دستمونو بالا ببریم داد بزنیم بگیم این شهر به این بزرگ جای کمی داره واسه نفس هامون
ببار بارون ببار
آخ امان از این بغض لعنتی پشت شیشه بخار گرفته اداره و صدای بوق ماشین های پشت ترافیک …

من و زندگی تازه

منتشرشده: نوامبر 9, 2016 در Uncategorized

از هر چه بگذریم سخت وبلاگ نویسی از همه خوش تر است…

خب بذار فکرکنم ببینم از کجاش باید شروع کنم. ولی خب من خیلی وقته شروع کردم. یعنی یه زندگی جدید رو با اخلاقیات و روحیات جدید تر استارت زدم و دارم پیش میبرم. یکم سرم شلوغ شده، یکم که نه خیلی زیاد، جوری که شب حتی مطمئن نیستم خوابم برده یا مردم!

باید اعتراف کنم خیلی راضی ام از شرایط موجود. حسابی سرگرم کارای عقب افتاده و کارهای عقب موندم هستم، مابقی وقتمم با دوستام میگذره. که هر روز تعدادشون داره اضافه تر میشه و با آدمای جدیدی هم آشنا شدم.

توی این چند ماهی که فشار روحی زیادی رو تحمل میکردم، تمام مدت به این فکر میکردم که باید بتونم و برگردم به وضعیت نرمال، کسی جز خودم نمیتونه به حال خودم کمک کنه، خواستم و بلند شدم و برگشتم به همونی که دوست داشتم و دیگران هم دوست داشتن.

اتفاق غیر منتظره ایی که این مدت افتاد این بود سر و کله کسی که چند سال بود بی خبر بودم ازش بصورت خیلی اتفاقی پیدا شد و موجبات شگفتی منو فراهم کرد. نه خوشحال بودم نه ناراحت راستش، ولی خب یه مکالمه کوتاه و احوال پرسی از سپری کردن این مدت بد نبود.

یه مدت زیادی خیلی روزمره نویسی کردم. شاید بعد از این مطالبمو ادبی تر و شسته روفته تر بکنم. این نوشته هم احتمالا آخرین روزمره نویسی وبلاگم باشه شاید هم گه گداری یه چیزایی بنویسم از خودم.

دلم واسه همین ندا تنگ شده بود، که با همه میگه میخنده و شاده و هر کاری از دستش بر بیاد واسه خوشحالی دیگران میکنه .

باید قبول کنیم سختی و مشکلات و شکستهای زیادی تو زندگی همه هست، باید قبول کنیم که تجربه های قشنگی هم از بین این اتفاقات میشه بیرون کشید، میشه خودمونو بشناسیم و نقطه ضعفامونو رفع کنیم.

دیگه شعار دادن راجب حرفای فلسفی کافیه، چیزی که بهش رسیدم و سربلند بیرون اومدم خواستم تعریف کنم، وگرنه که طعم این خرمالویی که ما چشیدیم گس تر از این حرفا بوده …

مادر بزرگ همیشه میگه ببین خودت چی میخوای باشی بعد توقع از دیگران داشته باش که تورو همونجوری قبول کنند. الان من همونی هستم که اطرافیانم دوسش دارن و خودم راضی هستم ازش.

ولی چیزی رو که نمیخوام عوضش کنم توی روزمرگیام رنگ کردن موهای سفیدمه، درسته این مدت حجمش چند برابر شده ولی خوبیش اینه هر روز بهم یادآور میکنه که تو نباید برگردی به اون دوران غم و بدبختی و سختی کشیدن . با خودت رو راست باش، سکوت نکن و حرفتو به جای خودش بزن، از خودت دفاع کن و از موضع های زندگیت طرفداری کن. وابستگی محدودیت میاره، هیچ وقت خودمو درگیر چیزی یا کسی نکنم.

نمیدونم تو آینده ایی نه چندان دور چه اتفاقاتی قراره بیوفته ولی دلم میخواد حداقل ترین اتفاقای خوب زندگیمو تجربه کنم چیزی که این مدت حتی توی خواب هم تصورش سخت بود.

راضی ام از خودم ، کاری نکردم که زیر دین و منت کار کسی باشم، همیشه برای جبران کارهای نکرده دیگران آماده بودم.

باید دنیا صدای خنده هامو بشنوه دوباره ، که کسی پیدا نشه بگه برو از سن و سالت خجالت بکش! که کسی پیدا نشه تورو برای کارای نکرده سرزنش کنه و کارای آشکارای خودش به چشم نیاد.

بذاریم کنار اینهمه فریب خوردن ها رو. وقتمونو با آدمایی بگذرونیم که پر از انرژی و حال خوب هستن.

مثل کپشن اینستاگرام دیروز باید بگم :

بعد پوزخند میزنم به تمام آدمهایی که قطعه پازل زندگیم نبودند. بیخودی میخواستم جاشان کنم، بیخودی میخواتند جام کنند.

دیگه عرضی نیست جز اینکه لیوان چایی باز هم سرد شد …

 

طاعون

منتشرشده: اوت 6, 2016 در Uncategorized

همین الان آخرین صفحات کتاب «درد سیاوش» رو تموم کردم. نمیدونم چرا انقدر علاقه به داستانهای قدیمی و خیلی تاریخی و به قول معروف عهد بوقی دارم! انگار یه جوری اخت شدم با آدمای زمان قاجار و رضا خان.

هوا نسبتا از گرماش کم شده. یعنی وقتی سحر بود و آفتاب بالا نیومده بود یه نسیم خنک به صورت آدم میخورد و حال آدمو جا میاورد.

اول روز هفته اس. همه ی روزها داره عین هم میاد و میره. یعنی امروز یکماه از تولدم گذشته! و هنوز یازده ماه دیگه مونده تا سال دیگه و یه بزرگ شدن دیگه.

صدای هایده داره از اسپیکر کامپیوتر حال خوبی داره، مخصوصا با یه لیوان چایی یا حتی اگه امکانش بود و روی مودش بودم یه نخ سیگار شاید!

چرا این مغز آدم انقدر گنجایش چپوندن اینهمه فکر و خیال رو داره؟ اونم همزمان به همه چیز فکر کنی؟ آخه میگن زن ها مغزشون چند بعدیه. یعنی همزمان چندتا کارو باهم میتونن بکنند. ولی مغز من اینجوریه که به طور هماهنگ به هر جایی که بخواد پرواز میکنه! خوب بد زشت زیبا سفید خاکستری …

ولی هر چیزی که هست عین خوره یا عین کرم داره نابودش میکنه. دقیقا وقتایی که میخوام همه تلاشم رو بکنم که خیلی ریلکس و نرمال باشم یا افکار مثبت توی سرم جا بدم دقیقا بدترین و منفی ترین چیزها نقش میبنده جلوی چشمام. دلیلش هر چی که هست یه مشکل واسه خودش حساب میشه.

آدم گریز شدم. دوری میکنم از همه. گپ زدن با هیشکی دلچسب نیست برام. حرفهای تکراری احوال پرسی های آبکی. هیچ نقطه مشترکی با کسی نداری که بخوای بحث کنی راجبش که کنجکاو باشی یا لبخند روی لبات بیاره. یه مشت آدم افسرده یا مغرور یا کسایی که کاسه چه کنم نکنم دستشونه اینا همونایی هستند که دلشون میخواد دلداری بیخود بهت بدن ولی در حقیقت میدونن چیز چرت و مفت پروندن.

اینهمه خالی شدن و تهی بودن یکدفعه ایی چطور امکان داره؟ اینکه الان نمیدونی حتی چه مرگت هست یا اینکه چی حالتو خوب میکنه! یه جور سردرگمی. یا دنبال یه کمک نجات گشتن.

یه چیزایی توی زندگی هر آدمی هست که میدونه چه دردی داره حتی درمونش هم میدونه چیه ولی دقیقا کاری نمیتونه انجام بده. خیلی عجیب و مسخره به نظر میاد. مثل این می مونه که توی دریا افتادی بلدنیسی شنا کنی دنبال جلیقه نجات میگردی ولی وقتی دیدیش نمیخوای بپوشی خودتو نجات بدی! یه چیزی توی همین مایه ها.

حتی وبلاگ نویسی هم باری از روی دوشم کم نمیکنه انگار. جملات رو گم میکنم. حرفامو میخورم و سانسور میکنم. همیشه توی سرم رد میشه که با گفتنش به زبون آوردن همه چیز دردی دوا نمیکنه. بذار همون گوشه ی دلم بمونه انقدر خاک بخوره تا دفن بشه. یه وقتا هم نگاشون میکنم میبینم همش شده آتیش زیر خاکستر. همش میترسم اگه عین آتش فشان فوران کنه چی میشه؟ عاقبت خوبی براش نمیبینم.

زمان چیز عجیبیه. وقتی میگذره و عمرمونو با خودش جلو میبره و ما با حسرت بهش نگاه میکنیم، ولی حواسمون نیست چه تغییراتی روی حس و حالمون داره. چیو داره عوض میکنه و به جاش یه چیز دیگه میذاره. ولی به چه قیمتی؟ زمانها و لحظه هایی که دیگه نمیتونی برگردی درستش کنی یا لذت بیشتری ازش ببری. فقط باید چهارچشمی به جلوت نگاه کنی.

آهنگ رو عوض میکنم…

سرمو تکیه میدم به پشت صندلی. چشمهامم اگه بسته باشه بهتر میتونم به نمایش توی سرم نگاه کنم. چه غوغایی به پا شده. یه صحنه پر از بازیگر و تنها تماشاچی اونا من هستم. من دارم به همشون نگاه میکنم که چیکار دارن میکنند. یک شاهد عینی!

هر روز سکانس عوض میشه ولی بازیگرها ثابت هستند. کسی حواسش به من نیست، کار خودشونو میکنند! گه گاهی کنترل چی سالن با چراغ قوه میاد سر میزنه بهم. اونم از روی عادت و وظیفه کاری.

تلخند میزنم، بغض میکنم، اشک میریزم، سکوت میکنم. همه چیز برنامه ریزی شده برای این نقش آفرینی ها.

دل مالش دارم، حالت تهوع های همیشگی ، دستام میلرزه از یه استرس از یه فکرای سرطانی یا طاعون زده

توی این سالن داره حالم بهم میخوره نشستن و دیدن خوب نیست. تماشا چی بودن خوب نیست

باید برم

باید رفت

دور شد از اینهمه بازیگر نقاب به صورت زده

آخر خرداد نود و پنج

منتشرشده: ژوئن 13, 2016 در Uncategorized

خیلی وقته که ننوشتم، خیلی وقته که دستم به نوشتن نمیره یعنی دل ودماغ و حال و حوصلشو ندارم، اگرم داشتم و میخواستم بنویسم مرور حرفایی که بهم گذشته خیلی خوشایند نبود. از چیزای تکراری گفتن، از بی قراری گفتن و دلتنگ بودنو زیر فشار بودن که دردی از من دوا نمیکنه.

فقط میدونم دارم از گذر زمان میترسم. نه اینکه به فکر این باشم که عمرم داره میگذره، اصلا، فقط ترس و نگرانی اینو دارم که لحظه های خوب زندگیم که میتونه اینجوری نباشه عین برق جلوی چشام میگذره.

چقدر همه چیز عوض شده، چقدر خودم نیستم. خیلی اتفاقات عجیبی این مدت افتاد. گفتن نداره، یعنی نوشتنش سودی نداره. توی ذهنم کم رنگش کردم فقط که یادم نمونه چقدر بهم سخت گذشته.

توی بلاتکلیف ترین لحظه های زندگیم دارم دست و پا میزنم. چشمامو دوختم به اون کور سوی روشنی که چشمام عادت کرده بهش. ولی نمیدونم چرا عین سراب شده یعنی هر چی جلوتر میرم عطشم زیاد میشه ولی نمیرسم.

خیلی گذشته از همه چیز . خیلی آروم شدم شایدم بی تفاوت، نمیدونم اسمش چیه. شایدم حس میکنم دیگه بدتر از بد ندارم.

جالب اینجاس حتی شبایی که کابوس میبینم تا آخرش خوابم و نگاه میکنم دیگه بیدار نمیشم.

به یه جایی رسیدم که خیلی راحت راجب مردن حرف میزنم، به فرار کردن حتی. چیزی که خنده و مسخره کردن دیگرانو دنبال داره.

ولی هیشکی جای کسی نیست و نبایدم انتظار درک ازشون داشته باشیم.

یه وقتایی حتی میشینم فکر میکنم واقعا آرزوهام چی بوده؟ الان چه رویایی دارم؟! به هیچ نتیجه ایی نمیرسم. این سطح نا امیدی و افسردگی (شاید) از من بعید بود. ولی هیچ چیز بعیدی وجود نداره مخصوصا واسه ما آدمایی که هر لحظه امکان سقوطش وجود داره.

من حتی نمیفهمم چی خوشحالم میکنه یا چی ناراحت. ..

پیدا کردن دوست دوران بچگی شاید یه اتفاقا جالب بعد مدتها بود. مرور خاطرات و شیطنتهای بچگی و مدرسه.

چقدر روزای خوبی بود که بی دغدغه توی حیاط و کوچه بازی میکردیم و هیچ وقت به ذهنمون نمیرسید یه روزی قراره بزرگترین تصمیمات زندگی رو گبریم و بین دوراهی یا چند راهی قرار بگیریم.

حتی معنی عشق رو نمیدونستیم، معنی زندگی اداره کردن معنی غصه خوردن، معنی تنهایی و یتیمی رو چشیدن!

فقط خنده بودو قهر و آشتیای چند ساعته، خبری از دلخوری و دعواهای چند روزه نبود. خبری از بی مهری خواهر برادر نبود. خبری از دوری وچشم انتظاری نبود.

کاش میشد باز برگردیم همون موقع ها که صدای خندمون تا چند تا خونه میرفت و آب بازی ظهرهای تابستون.

….

چه شبایی که با چشم خیس به صبح نرسید، چه آرزوهایی که توی سرم نچرخوندم، قول دادم که تحمل کنم صبر کنم، و کردم. امام به چه قیمتی؟ فرسودگی و خمودگی و پیر شدن و بی احساس شدن.

چشمامو که باز میکنم تصور اینکه قراره مثل بقیه روزها بگذره روحمو آزار میده.

پاسداری شده: روزمرگی نوشت

منتشرشده: اکتبر 14, 2015 در Uncategorized

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

سفر بی همسفر

منتشرشده: سپتامبر 28, 2015 در Uncategorized

گفته بودم میخوام دور بشم، برم یه جایی که دست هیشکی بهم نرسه، کسایی که بهمم میریزن. برم که نباشم فقط.

خیلی بده آدم جایی رو برای گم شدن نداشته باشه. خیلی غم انگیزه آدم جایی برای پناه بردن و آرامش خیال نداشته باشه. بدتر از اون اینه چیزی برای آروم شدن نداشته باشی.

صبح عین بقیه روزا اومدم سر کار. با همون خمودگی و بی حوصلگی. عین اجبار هر روزه. قرار بود چند روز تعطیلی آخر هفته داشته باشیم و احتمالا توی خونه موندن عذابی چند برابر واسم داشت.

مثل تمام این روزایی که گذرونده بودم.

هیچ به ذهنم نخورده بود که یه فامیلی هم توی یه نقطه کور نقشه ایران داریم که جای خوبیه برای قایم شدن.

تصمیم خودمو گرفته بودم که واسه دو روزم شده بذارم برم. به دوستم میگفتم انگار دارم فرار میکنم، یه تصمیم یهویی برای یه سفر تک و تنها رفتن. بغض گلومو فشار میداد. من که عادت به تنهایی مسافرت کردن داشتم، من که خودم خواسته بودم برم پس اینهمه دلگرفتگی واسه چی بود.

نمیتونستم خودمو قانع کنم. نمیدونستم اصلا قراره بهم خوش بگذره یا بد و سخت باشه. ولی نمیخواستم منصرف بشم. فقط میدونم دلم میخواست یکی باهام بود. یکی که باهم بخندیم با هم خوش گذرونیم، یه همسفر. یکی که باهات باشه، یکی که تنهات نذاره. نه که سفر قندهار باشه. ولی سفر همیشه همسفر میخواد.

به همین چیزا که فکر میکردم دیگه صورتم خیس اشک بود، اونم دم رفتن.

ساعت داشت میگذشت و هنوز آماده رفتن نبودم، پر بودم از تردید و دو دلی، جمع و جور کردم خودمو، یه کوله کوچیک با وسایل ضروری. همینا کافی بود برام.

توی اتوبوس نشستم، یه صندلی تک نفره کنار پنجره. نزدیک غروب شده بود. خیلی آدم باید دلش از سنگ باشه که دم غروب بزنه به جاده، کسی نگرانش نبشه، کسی پیشش نباشه، بازم آروم چشمامو روی هم گذاشتم تا از شهر دور شدیم.

شب بود و جز سیاهی و جاده و نور چراغ ماشینایی که از روبرو میومدن پیدا نبود. هفت هشت  ساعت گذشت. حوالی جاده های شمال بودیم. اینو از بوی جنگل و رطوبت هوا میشد حس کرد. سرد بود، دستامو زیر بغلم قفل کرده بودم باید نزدیکای صبح میرسیدم. چشمای خسته و خواب آلود.

خورشید خیال بیرون اومدن نداشت، همه مردم روستا خواب بودن و کسی اونموقع صبح توی خیابون دیده نمیشد. غیر از چند تا کشاورز که برای آبیاری باید میرفتن.

تقریبا رسیده بودم. یه روستای کوچیک که از یه طرف به جنگل میخورد و از طرف دیگه به دریا منتهی میشد.

دریا و جنگل، همون چیزی که مدتها بود میتونست یه حال خوب بهم بده. بوی سبزه و خزه. شروع خوبی میتونست باشه. ولی تا روشن شدن هوا باید صبر میکردم.

روز اول با جنگل پیمایی شروع شد، درختای سر به فلک کشیده ایی که سالها قدمت داشتن. قدم زدن روی خزه های خیس خورده از شبنم. فقط صدای پرنده ها به گوش میرسید. یه چیزی شبیه صدای دارکوب. طبیعت محض. میشد انقدر وقتت اینجا بگذره از خودت بیخود بشی.

زمان کم بود، دلم ساحل و موج دریا میخواست. به قول معروف دل رو به دریا زدن که میگفتن همین بود. عین بچه های کوچیک ذوق زده روی ماسه های دویدن و بالا پایین پریدن. وقتی موج سنگین روی پاهات میخورد، انقدر داد بزنی که صدای توی دریا غرق بشه.

غرق شدن توی دریا ، توی آب شناور بودن ، سبک شدن. نشسته بودم کنار ساحل، خیره شده بودم پر از فکر، پر از حرف، پر از تنهایی. منتظر بودن، انتظار بیهوده.

پلکهامو روی هم گذاشته بودم. دیگه گذشت زمان اهمیتی نداره وقتی سبک و آرومی. فکر کنم همون چیزی که دنبالش بودم همین حس بود.

یه جایی همین حوالی باید می موندم. یه چیزی که حالمو خوب کنه. یه چیزی که افکار بهم ریختمو سر و سامون بده.

یه جایی بودم که هیچ کس دورو برم نبود، دیگه این تنهایی اذیتم نمیکرد. دیگه از اون بغض دم رفتن خبری نبود. سیاهی و ترس توی جاده نگرانم نمیکرد، خوب بود حالم.

روز سوم شد، وقت برگشت. وقت برگشت به روزمرگی های همیشه. دیدن آدمای هر روزه. سر و کله زدن های بیهوده. جر و بحث های طولانی. خیلی طاقت فرسا بود. چقدر لذتهای کوچیک و دوست داشتنی بهِم نزدیکه و باید ازشون دور بشم…

صدای ضبط داخل اتوبوس به گشوم میرسه که داره میخونه :

 ای که بی تو خودمو تک و تنها می‌بینم
هرجا که پا میذارم تو رو اونجا می‌بینم
یادمه چشمای تو پُرِ درد و غصه بود
قصه غربت تو قدِ صد تا قصه بود
یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه
تو برام خورشید بودی، توی این دنیای سرد
گونه‌های خیسمو، دستای تو پاک می‌کرد
حالا اون دستا کجاست، اون دوتا دستای خوب؟
چرا بی‌صدا شده، لب قصه‌های خوب؟
من که باور ندارم، اون همه خاطره مُرد
عاشق آسمونا
پشت یک پنجره مُرد
آسمون سنگی شده
خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها، گریه‌هامو ندیده

 

تغییر

منتشرشده: سپتامبر 3, 2015 در Uncategorized

امروز عروسیشه، امروز 12 شهریور 1394. عروسی بهترین رفیق زندگیم. کسی که بهترین روزای جوونی رو باهاش گذروندم. بهترین روزهای مدرسه و دانشگاه. کسی که از تمام جیک و پوک زندگیم خبر داشت. نزدیک تر از خواهر. مهربون تر از هر آدمی که دیده بودم و میشناختم …

اینکه دارم از فعل گذشته استفاده میکنم نه اینکه دیگه رفیقم نباشه، دیگه به عنوان یه دوست همیشگی ندارمش. چون دیگه یه نفرو داره که قراره تمام وقت زندگیش با اون باشه و خب طبیعیه که شرایطی داشته باشه که نتونه با دوست همیشگیش باشه، شاید پیش خودتون بگید رفیق اگه پایه باشه هیچی نمیتونه جلوی دوستیشونو بگیره، یا اینکه بگید این دوستی تاریخ انقضاش همینجا تموم شده.

 ولی آدمایی هم هستند که ناخواسته شرایط و موقعیت زندگی عوضشون میکنه. دیگه اونی که میشناختی نیستن. تمام تصوراتت رو بهم میزنن. یا حتی احساسات درونیشون هم تغییر میکنه. نباید انتظار داشت که همونجوری که شناختیشون باقی بمونن. شاید بتونید بهشون عادت کنید ولی یه مدت کوتاهی شاید دووم بیاره. چون اونی که همیشه باهاتون بوده دیگه با شما هم پا نمیشه. یه سری قدم زدن ها جلو میوفته یه سری ها هم عقب می مونند.

شاید هم من آدمی هستم که توقع و انتظار دارم آدمای دوست داشتنی زندگیم دست نخورده تا ابد باقی بمونند. یا شایدم قراره جورایی منم با اونا هم سو بشم.

سی سال از زندگی خودم گذشته، بعید میدونم بتونم از اینی که هستم و بودم، جور دیگه ایی باشم. جایگاهی که توش هستم مشخصه ، آرزوهام و خواسته های زندگیمو میدونم چیه. گرچه خیلی وقتا هم دچار سردرگمی میشم واسشون. ولی چیزی برای تغییر دادن وجود نداره برای من.

ولی این پایان داستان من نمیتونه باشه…